یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه... راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی!
نتیجهء اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی.
+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 12:29  توسط مرجان
|
یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است
مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند
و بعضی نیز بسیاری از دوستان و بستگان خود را دعوت می کنند.
آنها در این شب سفره ای می گسترانند که بی شباهت به سفره هفت سین نوروز نیست
و در آن آینه و قاب عکس حضرت علی (ع) را جای می دهند.
انواع و اقسام آجیل و تنقلاتی چون نخودچی، کشمش، حلوا شکری، رنگینک و خرما
و میوه هایی چون انار و به و بخصوص هندوانه خوراکی های این شب را تشکیل می دهند
در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خورند
و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنها تاثیری ندارد
در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم می دهند که زیاد سخت نگیرد
و معمولا گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می خورند
بعضی از مردم در شب یلدا مراسم گردو شکستن میکیرند، آنها ارزو و یا نیت میکنند و اعتقاد دارند پس از شکستن گردو اگر گردو توخالی بود به آرزویشان نمی رسند و اگر مغزدار بود تا سال آینده به ارزویشان می رسند.
شب یلدای همتون مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 19:7  توسط مرجان
|
من عاشق نگاه مهربونو زيباي توام
ديوونه ي چشماي روشن و فريباي توام
وقتي توي چشام نگاه مي كني و دروغ ميگي
حس مي كنم من عاشق همين دروغاي توام
ليلي تو قصه تویي مجنون ديوونه منم
شيرين روياها تويي مجنون بي خونه منم
اوني كه ميمونه تويي راهي ويرونه منم
اوني كه ميخنده تويي اون كه دلش خونه منم
نزار بدون تو دلم از همه چي خسته بشه
نزار بدون تو چشاي باز من بسته بشه
نزار صداي قلبي كه داره واسه تو مي زنه
با رفتن تو كم بشه آرومو آهسته بشه
تو ميتوني با موندنت يخ دلمو وا كني
ميتوني اشكو تو چشام واسه هميشه خواب كني
تو ميتوني بزاري من دوباره زندگي كنم
يا اينكه با نبودنت زندگيمو خراب كني
ليلي تو قصه تواي مجنون ديوونه منم
شيرين روياها تويي مجنون بي خونه منم
اوني كه ميمونه تويي راهي ويرونه منم
اوني كه ميخنده تويي اوني كه دل خون منم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 17:7  توسط مرجان
|
باز محرم رسید، ماه عزای حسین
سینه ی ما می شود، کرب و بلای حسین
کاش که ترکم شود، غفلت و جرم و گناه
تا که بگیرم صفا، من ز صفای حسین

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 12:11  توسط مرجان
|
اهل درسم... روزگارم بد نيست!
جيب خالي دارم...خرده پولي... سر سوزن عقلي
دوستاني دارم بهتر از عزرائيل! درسهايي بدتر از تلخي زهر !!
و کلاسي که در اين دانشگاه است.
جنب دستشويي ها...جنب آن سلف خراب..
من يک دانشجويم...چشمهايم کم سو.. کله ام بي مو..
درس کفاره ي من! من جنون را هر دم در ميان جزوه هايم مي بينم...
در کتابم جريان دارد چرت..جريان دارد پرت..
همه ي فکر و خيالم متزلزل شده است 
جزوه هايم را وقتي مي خوانم که امتحانش فرداست!! 
برگه ي تقلب را من با غفلت مراقب عزيز مي خوانم پي خونسردي خود!!! 
اهل درسم پيشه ام بيکاريست..گاه گاهي در مي روم از توي کلاس تا سلف...
تا که با خوردن دوغ و شکلات اين دل سوخته ام خنک شود...
چه خيالي...چه خيالي!! مي دانم از پس ناچاري است..
خوب ميدانم آخر ترم کار من زاری است!
روز دانشجو رو به همه ي دانشجوها خصوصا همكلاسيهاي خوبم
تبريك ميگم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 18:24  توسط مرجان
|
من اکنون احساس می کنم ،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین .
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 20:18  توسط مرجان
|
روز جهانی رادیولوژی و کشف اشعه ایکس را
به تمام پرتوکاران عزیز تبریک میگویم
به امید موفقیتهای بیشتر برای همه ی ما
به امید پر رنگ تر شدن این روز

امروز خیر سرمون رفته بودیم بیمارستان نه شکلاتی و نه شیرینی، مسئولین که تازه از دهن ما شنیدن که امروز روز جهانیمونه
واقعا جای تاسف خوردن نداره؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 13:14  توسط مرجان
|

از کجا آغاز کنم
داستان عظمت عشق را
داستان لطیف عشق، حکایتی که به وسعت همۀ بودن است
داستانی که حقیقتی ساده است از عشقی که او به من ارزانی می کند
از کجا شروع کنم...
با اولین سلامش
چنان معنایی به زندگی پوچ من بخشید که پس از او، دیگر هرگز عشقی برایم معنا ندارد
او به زندگیم پای گذاشت و زیستنم را سامان بخشید
او قلبم را سرشار می کند
او قلبم را از همۀ یکی ها و یگانگی ها
از آواز فرشتگان و تصاویری بکر سرشار می کند
او روحم را آنقدر از عشق لبریز می کند
که هر جا بروم هرگز تنها نیستم
با بودن او تنهایی معنایی ندارد
و سر انجام روزی به دستهای او خواهم رسید
دستهایی که همیشه در کنارم هستند
عمر این عشق تا به کی خواهد بود؟
آیا به راستی می توان امتداد عاشقی را اندازه گرفت؟
گرچه اکنون نمی توانم پاسخی برای این سوال بیابم
همین قدر می توانم بگویم که
می دانم احتیاجم به بودنش،تا سقوط همۀ ستارگان،پا برجا خواهد بود
و می دانم که او همیشه در کنارم می ماند
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 20:24  توسط مرجان
|
وقتی جهان از ریشه جهنم
و آدم از عدم
و سعی از ریشه های یأس می آید
وقتی یک تفاوت ساده در حرف
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
واژه های بی طرفی مثل نان
دل بست
نان را از هر طرف که بخوانی
نان است
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیدهدمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
حتا اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 17:47  توسط مرجان
|
تا رسیدن به مقصد راه درازی در پیش است...
پاهایم یارای رفتن نمیدهند...
ولی باید رفت دیگر مجالی برای ماندن نیست...
باید رفت تا دور شویم از این سر در گمی...
باید رفت و به جان خرید گرد و غبار سفر را...
باید رفت و خط کشید بر همه ی آرزوهای محال...
بیشتر از این نباید به پای عشق سوخت...
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 17:40  توسط مرجان
|